#پونه_(جلد_اول)_پارت_358


با لباي جمع شده و بغض توي گلوم نگاش مي کنم.لبخند ميزنه و از آشپزخونه ميزنه بيرون.صندوق خروجي گوشي رو نگاه مي کنم و پيامي که کاوه براش فرستاده.

حالا...حالا چيکار کنم؟الان آرمين فکر مي کنه من اينو براش فرستادم و ممکنه پيش خودش يه فکرايي بکنه.در حاليکه قصد من اين نيست که وابسته ترش کنم.قصدم اين نيست...اونو...آخ

اگه اينطور بشه تقصير کاوه ست.پسره ي ديوونه زن داره سنش رسيده به سي و دو هنوز که هنوزه مردم آزاره.بچه هم که بودم از بس من و کتايونو اذيت مي کرد که اشکمون در ميومد.اصلا هم عوض نميشه.صد سالش هم که بشه همينه که هست.واقعا واقعا راست گفتن آدم قد بلند عقلش کف پاشه.عين بچه ها مي مونه.آخه من از دستش چيکار کنم؟!پسره ي خل ديوونه.

_ چيکار مي کردين؟پونه چش بود؟

شراره از کاوه مي پرسه و اونم جواب ميده:

_ هوم؟هيچي يه کم سر به سرش گذاشتم همين.

بدون توجه به حرفاي اونا مشغول نوشتن پيام براي آرمين ميشم:

_ ببخشيد اشتباهي فرستادم.

_ ببخشيد اشتباهي فرستادم.

_ پونه!مادر!چيکار مي کني؟يه چيزي بيار واسه بچه ها!


romangram.com | @romangram_com