#پونه_(جلد_اول)_پارت_359
پيامو فوري مي فرستم و ميگم:مادرجون صدام ميزنه.
_ اومدم مادرجون...
بر مي گردم و سيني شربتو بر مي دارم و ميرم توي هال و از مهمونا پذيرايي مي کنم وقتي سيني شربتو جلوي کاوه ميگيرم با اخم اين کارو مي کنم که بفهمه از دستش عصبانيم اما اون بي توجه به اخماي در هم من ليوان شربت پرتقالو بر مي داره :
_ هوم.به به.شربتي رو که آدم از دست زن داداشش بگيره حتما خوردن داره.
بي توجه به حرفش با اخم سيني رو به آشپزخونه بر مي گردونم و ميرم گوشيمو بر مي دارم و نگاش ميکنم.پيام بهش نرسيده.آه از نهادم در مياد.دوباره مي فرستمش.پس چرا نميره؟! شايد...شايد شارژم تموم شده! شارژمو چک مي کنم.نه...آره درسته. تموم شده.حالا چيکار کنم؟!چطوري بهش بگم؟!آي کاوه خدا بگم چيکارت نکنه.توي همين موقعيتم که صداي زنگ در بلند ميشه.مامان و باباجونن که رسيدن.
(2)
ملحفه هايي رو که مامان صبح شسته بود اتو مي کنم و اخم مي کنم.هنوز از دست کاوه ناراحتم.آرمين از اون موقع که کاوه اون پيامو براش فرستاد ديگه پيامي نداده.منم شارژم تموم شده و نمي تونم براش پيام بفرستم.
سر و صداي کاوه رو از توي هال ميشنوم و اخمام بيشت ميرن توي هم.سکوت و آرامش خونه مون توي همين چند ساعتي که اون اومده از بين رفته.کاش اول ميرفت خونه ي خودشون.ولي اين امکان نداره.بدبختي اينجاست که عادتشه تا مياد اول به ما سر ميزنه بعد ميره سراغ مادرش اينا.بس که مامانمو دوست داره.
لبه هاي ملحفه ها رو اتو مي کشم و از همونجا که هستم هالو نگاه مي کنم.خبري ازش نيست ولي صداش مياد.و ميبينم که مياد جلوي در اتاق مي ايسته. نيم نگاهي بهش ميندازم و خودمو مشغول کارم نشون ميدم.مياد کنارم ميشينه و به دستاش تکيه ميده.
بهش توجه نمي کنم.
_ چيه پونه؟!ازم ناراحتي؟
romangram.com | @romangram_com