#پونه_(جلد_اول)_پارت_353

_ رفتن مغازه الانه که برگردن مادر.

و صداي کاوه رو که منو مخاطب قرار ميده:

_ دختر خاله!چايي نياريا!يه چيز خنک بيار.شربتي آبي...

لبخند ميزنم.ازش خجالت مي کشم.از شراره هم همينطور.ولي چه ميشه کرد حالا که اومدن .نميشه خودمو قايم کنم!

براشون شربت درست مي کنم و در همون حال متوجه حضور کسي ميشم و وقتي مي چرخم و کاوه رو مي بينم که به در تکيه داده و نگام مي کنه احساس گرما مي کنم و خيس عرق ميشم. زير نگاهش بر مي گردم و به تنگ شربتي که تيکه هاي يخ توش شناورن نگاه ميکنم:

_ خيلي خوشحالم که به کيان جواب مثبت دادي.

ليوانا رو توي سيني مي چينم و دستم مي لرزه.

_ هميشه منتظر يه چنين روزي بودم.مي دونستم يه روزي اين اتفاق ميفته.

آروم آروم شربتو توي ليوانا ميريزم.

مياد جلو و انگار مي فهمه حضورش جو سنگيني درست کرده که ميگه:

_ بذار ببينم ناهار چيه؟

romangram.com | @romangram_com