#پونه_(جلد_اول)_پارت_351

_ همون موقع که کاوه زنگ زد تو راه بوديم.نگفتيم که به زحمت نيفتين واسه ناهار.

کاوه مي پرسه:

_ حالا ديگه مي خوام تلفني باهات حرف بزنم تبريک بگم فرار مي کني آره.من يه پوستي از تو...نه نه ...از شوهرت بکنم که خودت حض کني...

شراره بهش اعتراض مي کنه:

_ کاوه!

اما اون ديگه توي حياط نمي مونه و ميره داخل و ميگه:

_من برم تو که دارم از گرما مي پزم.فکر نکنم حالا حالاها پونه از حالت بهت در بياد.مادرجون!خاله!باباجون!ش ما کجايين؟نمياين به استقبال اين مرد گشنه ي تشنه ي خسته ي تازه از راه رسيده؟

شراره مي خنده و ميگه:

_ امان از دست اين کاوه.

من که تازه به خودم اومدم رو به شراره مي کنم و ميگم:

_ واي ببخشيد شراره جون اصلا حواسم نبود اونقدر از اومدنتون تعجب کردم که ...

romangram.com | @romangram_com