#پونه_(جلد_اول)_پارت_340
پيامو که ميفرستم خيلي فوري جوابش ميرسه:
_ مثلا کي؟
براش مي نويسم:
_ مثلا بعد از عقد.
براي مدتي خبري ازش نميشه.فکر ميکنم ناراحت شده.مي خوام يه پيام ديگه براش بفرستم و به خاطر اينکه ناراحتش کردم ازش عذرخواهي کنم ولي پيامش ميرسه:
_ _ اشکالي نداره.مي فهمم چي ميگي.باشه.صبر ميکنم.
با خوندن پيامش احساس بدي بهم دست ميده.حس ميکنم دارم گناه بزرگي مرتکب ميشم. يه گناه خيلي بزرگ.
به خودم ميگم بدبخت بي لياقت حيف پسر خاله ت نيست به اين خوبي ؟!اون وقت تو رفتي دل دادي به يه مردي که هيچ شباهتي باهات نداره...مردي که خودش زن و بچه داره؟!
ولي مي دونم اين حرفا فايده اي نداره.دلم کار خودشو کرده لعنتي... اما که چي؟بعدش چي؟به فرض که مدتي اينطوري پيش برم بعدش مي خوام چيکار کنم؟!بعدش مي خوام با آرمين چيکار کنم؟!با احساسي که بهش دارم؟هيچي...هيچي بايد فکرشو از سرم بيرون کنم.يعني مي تونم؟!نمي دونم...ولي بايد سعيمو بکنم...پس مريضيش...سرمو کمي بلند ميکنم و به بالش مي کوبم هيچي...هيچ فکري به ذهنم نميرسه.
فصل يازدهم
romangram.com | @romangram_com