#پونه_(جلد_اول)_پارت_339
_ باشه.ببخشيد مزاحمت شدم.بعد پيام ميدم.فعلا.
ازش خداحافظي ميکنم و پيام بعدي کيانو مي خونم:
_ نگفتي بالاخره چيکار کنيم پونه؟
جواب ميدم:
_ به نظرم بهتره بذاريم واسه يه روزي که دو تايي بشينيم در موردش حرف بزنيم.
چند دقيقه اي ميگذره و بالاخره جواب ميده:
_ باشه من حرفي ندارم.هر طور تو بخواي.
چشمامو مي بندم و نفس راحتي مي کشم و نگاهي به گوشيم ميندازم و پيام بعدي رو که ب افاصله از طرف کيان مياد مي خونم:
_ راستي تو تا حالا از احساست به من هيچي نگفتيا.
احساس؟!اون احساسمو نسبت به خودش مي خواد بدونه؟!اما...اما چي مي تونم بهش بگم؟!چي؟!نمي تونم بهش دروغ بگم.نمي تونم بهش بگم عاشقشم.بله.انکار نميکنم که دوستش دارم ولي...ولي اين دوست داشتن معنيش اين نيست که اونو به عنوان شوهر آينده م قبول کنم.ولي پس چرا...چرا قبول کردم زنش بشم؟!چرا نامزدش شدم؟!نمي دونم...خودمم نمي دونم.با حرص دوباره بيخ موهامو مي کشم و بغض ميکنمچي بهش بگم؟!هيچي؟!مردد انگشتمو روي دکمه هاي گوشيم مي کشم و کم کم شروع ميکنم به نوشتن:
_ ميشه اينو بعدا بهت بگم؟
romangram.com | @romangram_com