#پونه_(جلد_اول)_پارت_334
نيم نگاهي به باران انداختم که با بي ميلي به امير علي نگاهي انداخت و دست منو ول کرد:
_ ببخشيد پونه جون.
اون دنبال امير علي رفت.گوشه اي وايسادن و مشغول حرف زدن شدن.يه چشمم به اونا بود و يه چشمم به مسابقه ي آرمين و مژده.باران با اخم به حرفاي امير علي گوش مي کرد.از توي گرد و خاکي که بلند شده بود مشخص بود آرمين جلو افتاده و ديدم بنيامين مشتشو توي آسمون تکون داد.به باران نگاهي انداختم که با قيافه اي عصباني با امير علي حرف ميزد و وقتي سرمو چرخوندم سمت ماشينا ديدم آرمين که بيش از حد سرعت گرفته بود ماشينش به شدت با ديوار برخورد کرد طوري که من بي اختيار بلند شدم و جيغ کشيدم:
_ واي خدا!
نويد هم که پا شده بود بلند گفت :
_ يا خدا!
و دويد سمت ماشين آرمين.منم نگاهي به باران و امير علي انداختم و دويدم سمتي که تصادف شده بود.ترسيده بودم و فکر مي کردم حتما اتفاقي براش افتاده.وقتي من و نويد رسيديم که مژده خودشو رسونده بود به ماشين آرمين و داشت درشو باز مي کرد و بنيامينم بهش کمک مي کرد:
_ آرمين!آرمين داداش!
وايسادم.نمي دونستم چيکار کنم.کاري از دستم بر نميومد.فقط با نگراني صحنه رو تماشا مي کردم.هون لحظه امير علي و بارانم خودشونو رسوندن.
با ترس به صحنه ي جلوم خيره شدم.آرمين به کمک بنيامين از ماشينش اومد بيرون.پيشونيش زخمي شده بود و ازش خون ميومد.مژده با نگراني ازش پرسيد:
romangram.com | @romangram_com