#پونه_(جلد_اول)_پارت_333
_ نشين.پر رو ميشه.
اينو زير گوشم گفت و منو کشيد کنار.
امير علي که انگار متوجه شده بود قضيه ا ز چه قراره رو به باران گفت:
_ چيکارش داري بنده ي خدا رو بذار بشينه.
باران جوابشو نداد.نمي تونستم درک کنم اون چه بدي از امير علي ديده که اينطور باهاش رفتار مي کنه!
اون که پسر بدي به نظر نميرسيد!به خاطر باران مجبور شدم سر پا وايسم.چند دقيقه اي گذشت.نگاههاي امير علي رو روي خودمون حس مي کردم.اما با اين حال مشغول تماشاي مسابقه ي آرمين و مژده شديم.دو تا ماشين منتظر بودن تا بنيامين علامت شروعو بده و اون که علامت داد دوتاشون توي اون محوطه ي وسيع شروع کردن از هم سبقت گرفتن.من تمام حواسمو داده بودم به مسابقه.اونقدر با سرعت ميرفتن و دور محوطه مي چرخيدن که گرد و خاک زيادي از زمين به هوا بلند شده بود.داشتم تماشا مي کردم که ديدم امير علي اومد سمتمون و کنار باران وايساد.کمي اين پا و اون پا کرد و بالاخره گفت:
_ ببخشيد باران خانوم!ميشه باهات حرف بزنم؟
باران سرد و خشک جواب داد:
_ هر حرفي دارين همينجا بزنين.
امي علي گفت:
_ خصوصيه.
romangram.com | @romangram_com