#پونه_(جلد_اول)_پارت_332


باران با حرص جواب داد:

_ مسابقه.ميدن.هفته اي يا دو هفته يه بار کارشون اينه که اينجا مسابقه بدن.امروزم قراره آرمين قبل از اينکه بقيه ي بچه ها بيان با اين دختره مژده مسابقه بده.

ديگه هيچي نگفتم.امير علي رو به من و باران گفت:

_ بياين خانوما ما بهتره کنار واسيم و فقط تماشا کنيم.

باران که دستمو گرفته بود و ولش نمي کرد بهم گفت:

_ بريم.

و منو برد سمت ماشيناي اوراق شده.امير علي و نويد هم بعد از مدت کوتاهي به ما ملحق شدن و برامون صندلي هم آوردن .

امير علي رو کرد بهمون خيلي مودبانه گفت:

_ بشينين لطفا.

من تشکر کردم و خواستم بشينم ولي باران محکم مچ دستمو گرفت و گفت:


romangram.com | @romangram_com