#پونه_(جلد_اول)_پارت_335
_ حالت خوبه؟
آرمين سرشو تکون داد و باريکه ي خوني رو که از پيشونيش ميومد با دست پاک کرد و به دستش نگاهي انداخت و باران که خودشو بهش رسونده بود گفت:
_ بذار ببينم چي شدي؟
اما آرمين بي توجه به اون رو به بقيه کرد و گفت:
_ يه دستمال بهم بدين.
من دستمال همرام داشتم.کتايون برام دوخته بود و گلدوزيش کرده بود.توي اون موقعيت با ديدن خون هول شده بودم واسه همين سريع از توي جيب مانتوم آوردمش بيرون و گفتم:
_ بيا.
بگير.
و اونو به سمت آرمين گرفتم.امير علي دستمالو ازم گرفت و داد دستش.آرمين دستمالو روي پيشونيش گذاشت .باران که انگار از اين بي اعتنايي رنجيده بود با لحن سرزنش آميزي گفت:
_ کمربند ايمني نبسته بودي نه؟! ببين چي به روز خودت آوردي؟صد بار بهت گفتم اون کمربند لامصبو ببند.فکر خودت نيستي فکر اون مادر بيچاره ت باش.
آرمين چشماشو بست و سرشو بالا گرفت و باران ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com