#پونه_(جلد_اول)_پارت_321
_ باشه.شبت به خير.دوستت دارم.
پيام آخرشو که مي خونم همين جور بهش زل ميزنم.دوستت دارم!يعني واقعا اينطوره؟!يعني اون دوستم داره.يه چيزي توي دلم جوابشو ميده:
_ منم دوستت دارم.
نابارورانه به اين نداي دروني قلبم گوش ميدم و نفسم بند مياد.فکر نمي کردم...فکر نمي کردم اين احساس من يه احساس واقعي باشه...ولي الان...آخه چطور؟!من کي....بغض مي کنم و مشغول پيام نوشتن ميشم:
_ ببخشيد جوابتو ندادم.خوابم گرفت.الان بيدار شدم پياماتو خوندم.
حين نوشتن اشکاي گرمم گونه ها ي داغمو خيس مي کنن.فکر نمي کردم...فکر نمي کردم منم به اون دل بدم...اصلا فکرشو هم نمي کردم...چه طور شد؟!چه طور شد؟!چه طور؟! از کي...از کي احساسم شروع شد؟!شايد از همون بار اولي که ديدمش؟!شايدم...شايدم بعدش...پس...پس چرا خودم متوجه نشده بودم؟!نمي دونم...نمي دونم...گيج سعي ميکنم به خاطر بيارم که آيا منم سابق بر اين احساسي نسبت به اون داشتم يا نه؟!و اصلا چه طور شده که اين حس دوست داشتن در من هم به وجود اومده!
و همين ميشه که خاطرت گذشته و مرور ميکنم:
((_ بچه ها!پونه خانوم.پونه خانوم!بچه ها!
آرمين داشت منو به دوستاش معرفي مي کرد.امير علي و نويد.دو برادري که کارشون اوراق و صافکاري ماشينا بود.اما اين طرز معرفي کردنش از سر شوخي بود و همين بود که همه خنديدن.و بنيامين گفت:
_ اه حالم بد شد.چه لوس...
_ باشه باشه شوخي کردم.
romangram.com | @romangram_com