#پونه_(جلد_اول)_پارت_322
اينو آرمين گفت و بالاخره ما رو به هم معرفي کرد:
_ پونه خانوم دختر پسر داييمه.
بعد به دوستاش اشاره کرد و گفت:
_ اين آقا تپله نويده.اين يکي شاخ شمشادم امير عليه.
نويد هموني بود که ريش سياه و موهاي فر و چشماي ريز داشت و يه خال سياه گوشه ي چشم چپش بود.و هيکل درشتي داشت.اما امير علي از اون لاغرتر بود.موهاي سياه و صافي داشت با چشماي مورب سياه و صورت صاف و سفيد.چونه ي باريک و صورت کشيده داشت و نگاهش مدام مي چرخيد سمت باران که از وقتي اومده بود اخماش توي هم بودن. هر دو برادر لباس کار آبي پوشيده بودن.تنها وجه اشتراکشون اين بود:
_ خوشوقتم پونه خانوم.به کلبه ي درويشي ما خيلي خيلي خوش اومدين.
اينا رو نويد با خوشرويي گفت و امير علي تاييد کرد:
_ خيلي خوش اومدين پونه خانوم.
خيلي آروم جواب دادم:
_ ممنون.
romangram.com | @romangram_com