#پونه_(جلد_اول)_پارت_319

_ تو که جاي دوري نميري!همين دو تا خيابون پايين تر خونه ي خالته.

حرفي نميزنم و بغضم سنگينتر ميشه.مادر آروم نصيحتم مي کنه:

_تو ديگه بزرگ شدي.بيست سالته.ديگه بچه نيستي. کيان هم بچه ي ماهيه.هيچ کس مثل اون مناسب تو نيست.من هميشه آرزوم اين بود که اون دامادم بشه.نکنه يه وقت اذيتش کني يا باعث ناراحتيش بشي!اگه حرفي ميزنه بهش گوش کن.چون هيچ وقت بي دليل چيزي نميگه يا کاري انجام نميده.نکنه يه وقت بهش بي احترامي کني يا خدايي نکرده دعواتون شد يا حرفي بينتون پيش اومد فوري قهر کني بياي اينجا!خاله تو هم اذيت نمي کني.يه وقت نذاري خاله سوسنت حتي يه بشقاب هم بلند کنه ها!سعي کن زرنگ باشي.يه وقت ميام اونجا نبينم تا لنگ ظهر خواب باشي و خاله ي بيچاره ت کار مي کنه.

مادرم نصيحتم مي کنه و من نصيحتا و سفارشاي مادرانه شو ميشنوم و باز دلم به تاب تاب کردن ميفته و ياد آرمين مي افتم.آرمين!

آخ خدا!وسط پيام دادن خوابم گرفت.توي تاريکي دستمو روي تشکم مي کشم.نيست.پس اين گوشي لعنتي کجاست؟!دستم بهش مي خوره.آهان...ايناهاش. اينجاست.لمسش ميکنم و توي دستم ميگيرمش و صبر ميکنم حرفاي مادرم تموم بشه:

_ شنيدي چي گفتم پونه؟

جواب ميدم:

_ آره مامان.شنيدم.

_ پس حالا بگير بخواب فردا بايد بري سر کارت.

پتو رو روي خودم ميکشم و جواب ميدم:

_ ولي من از فردا ديگه نميرم فروشگاه.

romangram.com | @romangram_com