#پونه_(جلد_اول)_پارت_318


_ از چي مي ترسي؟!چيزي واسه ترسيدن وجود نداره که!

خودمو بهش مي چسبونم و ميگم:

_ از...از ازدواج...

يه لحظه سکوت بر قرار ميشه و بعد از اون صداي خنده ي آروم مادرمو ميشنوم:

_ آهان.پس ترسيدي .خب اين طبيعيه مامان.همه ي دخترا قبل از ازدواجشون از اين ترسا دارن.ولي مطمئن باش ترست خودش بعد از ازدواج از بين ميره.

مثل بچگيام.اون وقتا که خودمو براش لوس مي کردم که برام خوراکي بخره بهش بيشتر مي چسبم و ميگم":

_ ولي من نمي خوام از شماها جدا بشم.

مي خنده و در حاليکه سعي مي کنه جلوي خنده شو بگيره هلم ميده:

_ برو خجالت بکش دختره ي گنده!

شرم زده سرمو ميندازم پايين.اون نفس عميقي مي کشه و دراز مي کشه.منم همين کارو ميکنم صداشو در اون حال ميشنوم:


romangram.com | @romangram_com