#پونه_(جلد_اول)_پارت_317
و يهو يادم ميفته کيان اينجا کنارمه و نبايد اسم آرمينو جلوش ببرم چون ممکنه فکر بدي بکنه .براي همين تندي بر مي گردم سمتش که براش توضيح بدم اما اونو نميبينم
مي ترسم و صداش ميزنم.اما از زبون خودم فقط اسم آرمينو ميشنوم...
نفس بلندي مي کشم و در حاليکه ميشينم چشمامو تا آخرين حد باز ميکنم و تو تاريکي اتاق زل ميزنم به ديوار.خيس عرق شدم و نفس نفس ميزنم.نمي دونم کجام.فقط احساس ميکنم از يه خواب آزار دهنده از يه کابوس نجات پيدا کردم.سرماي دستي رو در همون حين روي صورتم حس ميکنم:
_ پونه!پونه جان مامان!چي شدي؟!
با شنيدن صداي مادرم آروم آروم سرمو مي چرخونم سمتش و توي دلم ميگم بازم اون خواب؟!بعد به چشماش که توي تاريکي برق ميزنن و پر از ترس و نگرانين خيره ميشم:
_ چي شد مامان؟!خواب بد ديدي؟آره؟
سرمو تکون ميدم و چشمام پر از اشک ميشن.مادر سرمو بغل مي کنه و به سينه ش مي چسبونه:
_ چيزي نيست.فقط يه خواب بوده.همين.
نمي دونم چي ميشه که با صدايي بغض دار ميگم:
_ مامان!من...من ميترسم.
زير گوشم پچ پچ مي کنه و مي پرسه:
romangram.com | @romangram_com