#پونه_(جلد_اول)_پارت_316
چند بار صداش ميکنم و صدام لحظه به لحظه اوج ميگيره اما اون فقط ميگه:
_ خواهش ميکنم...
_ تو کجايي؟!کجايي؟!
_ پونه!
کسي از پشت سر صدام ميزنه و من سريع بر مي گردم.مردي که توي تاريکي وايساده بهم نزديک ميشه اما من ميترسم و ناخودآگاه عقب ميرم.از بس همه جا تاريکه نمي تونم صورتشو درست ببينم.بازم عقبتر ميرم و اون جلوتر مياد.اونقدر ترسيدم که مي خوام جيغ بکشم ولي بالاخره وقتي صورتشو ميبينم بي اخيار زير لب اسمشو به زبون ميارم:
_ک... کيان!
پسر خاله جلو مياد و با همون لحن مهربون و آرامش بخشش ازم مي پرسه:
_ پونه!چرا اينجا توي تاريکي وايسادي؟!بيا...بيا بريم خونه.
بعد دستشو دراز مي کنه به سمتم که دستمو بگيره.اما بازم صداي آرمينو ميشنوم و بر مي گردم و پشت سرمو نگاه مي کنم و صداش مي کنم:
_ آرمين!
romangram.com | @romangram_com