#پونه_(جلد_اول)_پارت_315
چند دقيقه ميگذره تا جواب ميده:
_ وقتي پسر خاله تو به خاطر من رد کردي.وقتي با وجود داشتن زن و بچه بهم قول دادي همراهم بموني...پس حتما شرايطمو قبول کردي.اينطور نيست؟
با نا اميدي به جوابي که داده خيره ميشم.هيچي نمي نويسم.چون ديگه چيزي براي نوشتن ندارم.نمي تونم بگم به کيان جواب رد ندادم.نمي تونم بگم قولي که دادم به خاطر نجاتش از مرگ بوده .چون قلبا اعتقادي به اين حرفم ندارم.توي فکرم که احساس خواب آلودگي ميکنم.پلکامو که به زحمت باز نگه داشتم روي هم ميذارم که يه کم بهشون استراحت بدم.ولي خنکي باد کولر و گرماي پتو کار خودشونو مي کنن و نمي فهمم چطور خوابم ميگيره:
_ پونه!
_
صداي آرمين توي گوشم زنگ ميزنه . دور و برمو که نگاه ميکنم همه جا رو تاريک ميبينم و ميترسم.خدايا!اينجا ديگه کجاست؟!
_ پونه...پونه...حالم خيلي بده....
خدايا!اين صدا از کجا داره مياد؟پس آرمين خودش کجاست؟چرا ...چرا صداش هست ولي خودش نيست؟!
_ پونه...حالم خيلي بده...خيلي بده...خيلي بده...
ديگه طاقت نميارم و صداش ميکنم:
_ آرمبن!آرمين!تو کجايي؟
romangram.com | @romangram_com