#پونه_(جلد_اول)_پارت_314
مي نويسم:
_ ولي آرمين!اين نامرديه.اون تو رو دوست داره.
_ من تصميمو به عهده ي خودش گذاشتم.مي تونه با شرايط من کنار بياد و بمونه.مي تونه بره.
نمي تونم اين چيزي رو که نوشته تحمل کنم و مي نويسم:
_ نمي خوام به خاطر من زندگي اون از هم بپاشه.دوست ندارم.ميفهمي؟
چند دقيقه طول مي کشه تا جوابمو بده:
_ تو واقعا هنوز نفهميدي دليل اينکه مي خواستم بارانو طلاق بدم چي بوده؟من مي خواستم طلاقش بدم چون مريض بودم.چون نمي خواستم عمرشو به پاي من تلف کنه.خيلي سعي کردم نظرشو نسبت به خودم تغيير بدم و علاقه شو به خودم از بين ببرم ولي نشد واسه همين کاري کردم که بفهمه عاشق توئم و همه چيزو هم بهش گفتم بعدم ازش خواستم جدا بشيم.اما حالا تصميم با خودشه که با اين شرايط کنار بياد و بخواد بمونه يا بره.
به کلمه هايي که روي صفحه ي گوشيم هستن خيره ميشم و از خودم مي پرسم چطور؟چطور آرمين مي تونه ايقنر بي رحم باشه؟و چطور فکر مي کنه من با اين شرايط کنار ميام؟و اصلا من اينطوري راضيم؟
همينو هم براش مي نويسم و مي پرسم:
_ فکر مي کني من با اين شرايط کنار ميام؟
romangram.com | @romangram_com