#پونه_(جلد_اول)_پارت_302


_ ممنون.

کيان تشکر مي کنه و پا ميشه و منم مجبور ميشم بلند بشم و دنبالش برم.

با هم به حياط ميريم.من مي ايستم و کيان به ديوار پشت سرش تکيه ميده و يه نفس عميق مي کشه.چند دقيقه بينمون سکوت برقرار ميشه و بعد اون سر حرفو باز ميکنه:

_ امشب هوا خيلي گرمه.

دستامو به هم قلاب ميکنم:

_ اوهوم.

_ ولي...

از ديوار جدا ميشه و مياد کنارم مي ايسته و زير گوشم ميگه:

_ يکي از بهترين شباي زندگي منه.

سرمو ميندازم پايين و صداي شادشو ميشنوم:


romangram.com | @romangram_com