#پونه_(جلد_اول)_پارت_303

_ از حالا ديگه تو رو دارم.

لبمو از خجالت مي گزم.

_ براي هميشه.

جوابشو نميدم و با خودم فکر ميکنم بهتره حقيقتو بهش بگم و انگشترو پس بدم.اينطوري براي خودشم بهتره.با اين فکر با انگشتر توي دستم بازي ميکنم . هي مي خوام درش بيارم اما اين کارو نميکنم.مي ترسم.از عکس العمل کيان و بقيه مي ترسم.از طرفي هم نمي تونم تحمل کنم کيان با اين همه اميد به آينده حرف بزنه...خب شايد...شايد اگه بهش بگم ...اگه جريان آرمينو بدونه...چي بهش بگي؟!مگه ديوونه شدي؟!مي خواي چي بگي؟اينکه يه مرد ديگه که اتفاقا زن و بچه هم داره و پونزده سال از خودت بزرگتره بهت علاقه پيدا کرده و تو هم بهش قولي دادي...آره پونه؟!اينو مي خواي بهش بگي؟!خب...خب شايد اگه بهش بگم اين کارو فقط به خاطر زن و بچه ش و به خاطر نجات جونش دارم انجام ميدم اون وقت...اون وقت چي پونه؟ معلوم هست داري به چي فکر مي کني؟!بعدشم يعني تو فقط به خاطر همينا بهش قول دادي؟!يادت رفته؟يادت رفته وقتي بهش قول دادي چه جوري گريه مي کردي؟اون گريه ها و اون اشکا واسه چي بودن پونه؟غير از اون بود که تو هم احساسي بهش پيدا کردي؟چرا همه ش فکراي احمقانه به سرت ميزنه؟!فکر کردي کيان اينقدر بي غيرته که بشينه به اين حرفاي تو گوش بده بعدش تشويقت کنه بگه آفرين پونه جون کار خوبي ميکني حتما کمکش کن؟!بابا آرمين عاشق توئه...تازه تو هم بهش احساس داري... چرا نمي فهمي؟! اون الان رقيب کيانه. و اين يعني...

يعني...

_ پونه!

کيانه که صدام ميکنه بر مي گردم طرفش:

_ هان!

مياد رو به روم مي ايسته و بدون اينکه چشم ازم برداره مي پرسه:

_ خوبي؟!

هول ميشم و جواب ميدم:

romangram.com | @romangram_com