#پونه_(جلد_اول)_پارت_300


_ کتي مامان بيا کنار من بشين که دختر خاله ت بشينه کنار کيان.

از حرفش دلم ميريزه.کنار کيان بشينم؟بله پونه خانوم.معلومه.از اين به بعد همينه.اين چيزيه که خودت قبول کردي.نامزدته .انگشترش توي دستته.بايدم کنارش بشيني.

کتايون پا ميشه و ميره کنار خاله ميشينه.مردد به مادرم نگاه ميکنم که به روم لبخند ميزنه و سرشو به نشونه ي تاييد حرف خاله تکون ميده.چاره اي نيست بايد بشينم.ظرفو ميذارم وسط و خجالت زده ميرم کنار کيان ميشينم:

_ اوا پونه جون خاله!پس چرا خودت شيريني بر نداشتي؟!

چه موقعيتي!حالا مجبورم شيريني بردارم؟!بله.ولي الان دوست ندارم چيزي بخورم.اصلا هيچي از گلوم پايين نميره.مي خوام بگم ميلي به خوردن ندارم ولي خاله مهلت نميده و به کيان ميگه:

_ کيان مامان!

کيان بي هيچ حرفي پا ميشه و ظرفو بر ميداره و ميگيره جلوي من.به شيرينياي مربايي خيره ميشم وبعد سرمو ميارم بالا.لبخند محو روي لب کيان پر رنگ ميشه.يه دونه شيريني بر مي دارم و زير لب تشکر ميکنم و اون بازم کنارم ميشينه و شوهر خاله بحثو مي کشونه به تاريخ بعد از تموم شدن امتحاناي کتايون يه عقد کنون ساده توي خونه ي خودمون بگيريم.

اين يعني سه هفته.فقط سه هفته ي ديگه عقد مي کنيم.و من بايد تو مدت اين سه هفته يه فکري واسه آرمين بکنم.بايد يه فکري بکنم اما چه فکري؟آرمين که حاضر شده دياليز بشه.پس ديگه فکري باقي نمي مونه.ولي من قول دادم تا آخرين لحظه ي درمانش همراهيش کنم.ولو اينکه با پيام و تلفني باهاش در ارتباط باشم.آره ولي...من الان نامزد کيانم.ارتباط با يه مرد ديگه حتي تلفني خيانت به حساب مياد.چيکار کنم؟چيکار...کلافه و عصبي دندونامو روي هم فشار ميدم.بدون توجه به حرفاي بقيه که دارن در مورد من و کيان حرف ميزنن.

اما يهو با احساس گرماي دستي که روي دستم ميشينه از جا مي پرم.بقيه متوجه نشدن و سرشون به حرف زدن گرمه.سرمو مي چرخونم و نگاهي به دستم ميندازم که دست کيان روش قرار گرفته و بعد نگاش ميکنم.

چهره ش مثل هميشه آرومه و آرامش داره.مي خوام دستمو از دستش بکشم بيرون اما قدرت حرکت کردن ندارم.مي ترسم بقيه متوجه بشن.کيان با همون آرامش آهسته مي پرسه:


romangram.com | @romangram_com