#پونه_(جلد_اول)_پارت_299

صداي مادرمو که ميشنوم به اجبار پا ميشم.آب دهنمو قورت ميدم.يه نگاه گذرا به جمع ميندازم و رو به روي کتايون مي ايستم که به روم مي خنده و ظرفو ميگيره سمتم:

_ مبارکه زن داداش.

سعي ميکنم به روش لبخند بزنم اما نمي دونم موفق ميشم يا نه ولي خيلي آهسته ميگم:

_ ممنون.

ظرفو ميگيرم و اون ميره سمت مادرم و سيني چاييو ازش ميگيره:

_ بدين من خاله جون.شما زحمت نکشين.

ظرف به دست ميرم و بين همه شيريني مي گردونم .به هر کدومشون ميرسم بدون توجه به ظرف توي دستم منو مي بوسه بهم تبريک ميگه . بالاخره نوبت کيان که ميرسه حين اينکه مي چرخم طرفش نگاش ميکنم.سرش پايينه.حتما اونم مثل من خجالت مي کشه!ولي از کي تا حالا پسر خاله خجالتي شده؟!خب از وقتي تو اينجوري شدي؟خودتو يادت رفته تو آشپزخونه قايم شده بود؟!با ياد آوري چند دقيقه ي قبل حس ميکنم گونه هام داغ شدن و بازم دلم شروع ميکنه به بي قراري و بازم ياد آرمين مي افتم.جلو ميرم .ظرفو ميگيرم جلوي کيان و خيلي آهسته ميگم:

_ پسر خاله!

سرشو آروم بالا ميگيره.به صورتش نگاه نميکنم.مي ترسم....مي ترسم از نگاهم حرف دلمو بخونه.خيره ميشم به طرح سيمرغي که روي فرشه و سنگيني نگاه پسر خاله رو حس ميکنم:

_ ممنون.

شيريني که بر مي داره و از جلوش رد ميشم صداي خاله رو ميشنوم که رو به کتايون ميگه:

romangram.com | @romangram_com