#پونه_(جلد_اول)_پارت_298
_ مي خواي من دستش کنم؟
خاله مي خنده و ميگه:
_ پس با اجازه ي شما.
به جعبه ي کوچيک سبزرنگي که توي دستشه و داره بازش ميکنه نگاه ميکنم و ضربان قلبم بالا ميره.اون انگشتر قشنگ ظريفي رو بيرون مياره و دست منو ميگيره و انگشترو دستم مي کنه . صداي کل کشيدن مادرجون و کتايون توي گوشم ميپيچه و باباجون با شادي ميگه:
_ مبارکه.مبارکه.پوران بابا!چايي!شيريني!زود باش باباجون!.
_ چشم باباجون.
کتايون هم خطاب به مادرم ميگه:
_ منم ميام کمک خاله جون.
هنوز جرات نکردم سرمو بيارم بالا.خجالت مي کشم به کيان نگاه کنم.تا حالا تو عمرم اينقدر خجالت نکشيده بودم.به انگشتري که دستمه خيره ميشم.به نگيناي کوچيک قرمزش .بعد دستمو مشت ميکنم و توي دلم ميگم اي کاش...کاش...اينقدر بي فکر و عجول نبودم.کاش واسه جواب دادن به کيان يه کم صبر مي کردم.اي کاش به آرمين مي گفتم دارم نامزد ميکنم.کاش خودمو اينطور گرفتار نمي کردم.
_ پونه جان!مامان!پاشو...پاشو شيرينيا رو از دخترخاله ت بگير.
romangram.com | @romangram_com