#پونه_(جلد_اول)_پارت_293
_ رسم و رسوم که فاميل و غريبه سرش نميشه.
_ برو بابا!رسم و رسوم.بچه مو به بهونه ي رسم و رسوم چپوندي تو آشپزخونه که چي؟
خاله اينو ميگه و منو صدا ميزنه:
_ پونه!پونه!خاله فدات بشه؟عروس خوشگلم!
خودمو به سينه ي ديوار مي چسبونم و چشمامو ميبندم.قلبم بد جوري داره تو سينه مي تپه.حالم يه جوريه و حس ميکنم دارم ضعف ميکنم.
_ وا!پونه!خاله جون چرا اينجا وايسادي؟!چرا خودتو قايم کردي؟!
چشمامو تندي باز ميکنم و راست مي ايستم و بهش سلام مي کنم.
و اون که وايساده تو قاب در آشپزخونه مي خنده و مياد جلو.دستمو ميگيره و منو مي کشه سمت خودش:
_ اي الهي خاله فداي اين حجب و حياي تو بشه...عليک سلام.
با صورت گر گرفته و سر پايين توي بغلش جا ميگيرم.اصلا حال خودمو نمي فهمم:
_ بيا خاله.بيا عزيز دل خاله!بيا بشين.دست هم به هيچي نزن.بذار مامانت خودش بره چايي و شيريني بياره.
romangram.com | @romangram_com