#پونه_(جلد_اول)_پارت_292


با خودم درگيرم و نمي دونم چه تصميمي بگيرم.از يه طرف مي دونم که به خاطر جواب مثبتم به کيان راه برگشت ندارم و نمي تونم زير حرفم بزنم و از طرف ديگه موندم با آرمين چيکار کنم؟اون روز تو آخرين لحظه احساساتي شده بودم و بهش قول داده بودم اگه حاضر به دياليز بشه منم علاقه شو به خودم قبول کنم.چند بار خواستم بهش بگم دارم با پسر خاله م نامزد ميشم ولي زبونم نچرخيد و نتونستم بگم.حالا گير کردم بين اين دو نفر و نمي دونم چيکار کنم.

صداي خنده و تعارف خاله و شوهر خاله رو که ميشنوم دلم ميريزه و زير لب ميگم:

_ اومدن.

و خودمو پشت ديوار آشپزخونه قايم ميکنم.فکرم درست کار نميکنه.فقط مي دونم بايد قايم بشم.

_ پس عروس گلم کوش؟

صداي خاله رو ميشنوم و خودمو جمع ميکنم.

_ تو آشپزخونه ست داره چايي رو آماده ميکنه.

مامان جوابشو ميده و خاله با اعتراض ميگه:

_ ا وا!پوران!آخه اين چه کاريه؟!چرا بچه مو اذيت مي کني؟هر کي ندونه فکر ميکنه ما غريبه ايم!

مامان مي خنده و ميگه:


romangram.com | @romangram_com