#پونه_(جلد_اول)_پارت_284


_ اگه برات اهميت داشتم حاضر ميشدي فقط براي چند دقيقه حرفامو بشنوي.تو حتي نخواستي دليلمو براي طلاق باران بشنوي.الانم شايد فقط به خاطر اون و آرمان باشه که زنگ زدي.فقط چون اون خواسته.

ديگه نمي تونم حرفاشو تحمل کنم .حرفاش عصبيم مي کنن جوري که بهش اعتراض ميکنم:

_ آرمين!

سکوت ميکنه و وقتي سکوتش طولاني ميشه با صدايي که ميلرزه ميگم:

_ چرا در مورد من اينطور فکر ميکني؟چطور ميتوني اين حرفا رو بزني؟

تو ميگي چون نامهاتو پاره کردم.چون نخواستم حرفاتو بشنوم برام مهم نيستي.ولي ازم چه انتظاري داشتي؟!مي خواستي چيکار کنم؟!هان؟!خودت قضاوت کن.تو اگه جاي من بودي چيکار مي کردي؟به ابراز علاقه ي مردي که زن و بچه داشت و از همه نظر باهات اختلاف داشت چه جوابي ميدادي؟انتظار داشتي به اعتماد باران خيانت کنم؟به يه بچه ي کوچيک ظلم کنم؟!آرمين اين عين خودخواهيه.به خدا خودخواهيه که فقط به فکر خودت باشي و انتظار داشته باشي ديگران هم فقط و فقط به تو فکر کنن.

حرفمو که ميزنم گريه م ميگيره و صداشو ميشنوم که با پشيموني ميگه:

_ متاسفم...من...من...نمي خواستم ناراحتت کنم.

کمرمو صاف ميکنم و اشکامو پاک ميکنم.آروم صدام مي کنه و مي پرسه:

_ پونه!ازم...ناراحت شدي نه؟


romangram.com | @romangram_com