#پونه_(جلد_اول)_پارت_283

به ديوار رو به روم زل ميزنم و بدون اينکه حتي يه ذره تکون بخورم مي پرسم:

_ مگه تو نامه چي نوشته بودي؟

_ نخونديش؟

نگاهمو از ديوار ميگيرم و به موکت کف اتاق نگاه ميکنم:

_ نه...پاره ش کردم.

_ حدس ميزدم.

چند دقيقه سکوت بينمون برقرار ميشه و بعد اون ادامه ميده:

_ مي دونستم برات اهميتي ندارم و هر اتفاقي برام بيفته مهم نيست.

از حرفش يهو عصباني ميشم و ميگم:

_ اهميتي نداره؟برام اهميتي نداره؟تو...تو چطور مي توني اين حرفو بزني؟!مي دوني وقتي از باران ماجرا رو شنيدم چه حالي شدم؟مي دوني ...

نمي تونم ادامه بدم و حرفمو نا تموم ميذارم

romangram.com | @romangram_com