#پونه_(جلد_اول)_پارت_282


_ باور کن خوبم.خيلي خيلي خوبم...

با صدايي که ميلرزه ميگم:

_ لازم نيست دروغ بگي و انکار کني من همه چيزو ميدونم.باران همه چزو بهم گفته.

اينو که ميگم ساکت ميشه و هيچي نميگه.صداي نفس کشيدنشو ميشنوم و منتظر مي مونم جواب بده:

_ چي بهت گفته؟

_ اينکه يکي از کليه هات از کار افتاده و بايد دياليز بشي.

اينو با بغض ميگم و ميشنوم که زمزمه مي کنه اما نمي فهمم چي ميگه.

_ چي داري با خودت ميگي؟بلند حرف بزن.

_ هيچي.فکر کردم اون نامه ي آخري رو که برات فرستاده بودم خوندي که اينجوري و با اين حال بهم زنگ زدي.نمي دونستم باران قضيه رو بهت گفته.

خشکم ميزنه.نامه؟نامه ي آخر.همون که ريز ريزش کردم و ...


romangram.com | @romangram_com