#پونه_(جلد_اول)_پارت_279

_ فردا قراره کجا بريم؟

باران برگشت و جواب داد:

_ ام...خب راستش آرمين دو تا دوست داره که اوراق فروشن.معمولا ميره ديدنشون.

با تعجب پرسيدم:

_ اوراق فروش؟!

جواب داد:

_آره... جاي خيلي وسيع و بزرگي دارن بچه ها اکثرشون آخر هفته ها ميرن اونجا مسابقه ي رالي ميذارن.اونجا رو کردن پيست واسه خودشون.

بعد بازم دستشو زير چونه ش گذاشت.انگار يه عادت هميشگي بود و همونطور که به ميز تکيه کرده بود گفت:

_ آرمينم که عاشق هيجانه.

هيجان.بله درسته آرمين عاشق هيجان بود.هميشه هم همينطور بود.ولي حالا روي تخت بيمارستان زرد و افسرده و پژمرده داره با مرگ دست و پنجه نرم ميکنه.اين درست نيست.خدايا!نبايد اينطوري بشه.نبايد...

به صورت خيسم دست ميکشم و آه مي کشم.من بايد با آرمين حرف بزنم.بايد...

romangram.com | @romangram_com