#پونه_(جلد_اول)_پارت_278
باران دستشو گذاشت زير چونه ش و پرسيد:
_ حالا کجا داري ميري؟
آرمين جواب داد:
_ جايي نميرم.همينجا توي سالنم.
بعد از بنيامين پرسيد:
_ بني شطرنج ميزني؟
بنيامين جواب داد:
_ آره.مهره ها رو بچين که بيام.
و بعد از چند دقيقه اونم از آشپزخونه رفت بيرون و نگين با عصبانيت دست به سينه نشست.انگار منتظر بود کسي چيزي بهش بگه.اما انتظارش بي خود بود.
مي دونستم چشه و چرا عصبانيه و سعي کردم بهش اعتنا نکنم.نگاهي به باران انداختم که داشت بلند ميشد و پرسيدم:
romangram.com | @romangram_com