#پونه_(جلد_اول)_پارت_270


ميگم و تعجب ميکنم از حرفي که باران زده.اصلا برام قابل باور نيست که زني چنين درخواستي از رقيبش بکنه.رقيب؟!ولي من که رقيبش نيستم.به هر حال آرمين عاشق توئه و يه جورايي رقيب زنش به حساب مياي.

_ تلفني که مي توني باهاش صحبت کني.خواهش ميکنم پونه.تو رو خدا...

داره بهم التماس ميکنه.براي نجات شوهرش به من التماس ميکنه.حالا که خودش مي خواد چرا اين کارو نميکني؟تازه تو مگه دلت واسه آرمين تنگ نشده بود.مگه...ولي...پونه...گيج و در حاليکه به نتيجه اي نرسيدم خطاب به باران ميگم:

_ باشه.هر وقت خواستم باهاش حرف بزنم خبرت ميکنم.

اينو ميگم و خودم از حرف خودم تعجب ميکنم و صداي آروم بارانو ميشنوم:

_ ممنون.ولي...ولي کي ...کي باهاش حرف ميزني؟

جواب ميدم:

_ خودم خبرت ميکنم.

_ ممنونم پونه.ممنونم.

باهاش خداحافظي ميکنم.تماس که قطع ميشه گوشيمو توي دستم فشار ميدم.آرمين...آرمين...آخه چرا؟!خدايا!يعني ممکنه...از فکري که به ذهنم ميرسه تمام تنم ميلرزه.حتي تصورش هم برام وحشتناک و دردناکه.نمي تونم...نمي تونم يه لحظه هم به نبودن آرمين فکر کنم.بغض ميکنم و اشک توي چشمام جمع ميشه.نه...نبايد اين اتفاق بيفته.اون بايد زنده بمونه.نبايد...نبايد بميره...وقتي يادم مياد چقدر شاداب و شلوغ و پر سر و صدا بود.وقتي ياد اون روزا ميفتم و اينکه خنده از چهره ي شاد و روشنش هيچ وقت پاک نميشد.اصلا نمي تونم باور کنم آرمين...هر کي اونو ميديد باور نمي کرد سي سالش باشه.چون اصلا مثل يه پسر سي ساله رفتار نمي کرد.قانون شکن و بي پروا بود.با وجود اون بود که من تمام مدتي رو که خونه ي پدرم مهمون بودم همه ي چيزايي رو که ياد گرفته بودم و بهشون معتقد بودم. فراموش کرده و از کنارشون رد شده بودم.فقط به خاطر اينکه تاييد و تحسين اونو نسبت به خودم جلب کنم.درست مثل دختر کوچولويي که بخواد توجه پدرشو جلب کنه.دختر آرومي بودم ولي حضور اون باعث شده بود گاهي از جلد خودم بيام بيرون و من هم شيطنت کنم.


romangram.com | @romangram_com