#پونه_(جلد_اول)_پارت_269
تن صداش مياد پايين و جواب ميده:
_ به خاطر علاقه اي که بهت داره ميگم.وقتي حالش بد شده بودچند بار اسمتو به زبون آورد.خواهش ميکنم پونه.خواهش ميکنم تو باهاش حرف بزن و قانعش کن.
من؟!داره از من مي خواد با آرمين حرف بزنم؟ولي آخه...چطور مي تونم...نه...اين امکان نداره.خودش بايد راضيش کنه.اين موضوع به من ربطي نداره.ولي پونه!اون داره ازت خواهش ميکنه.از تو که وجودت باعث از هم پاشيدن زندگيش شده.حالا چه کاري از دست من بر مياد.اصلا کي گفته آرمين به حرف من گوش مي کنه.نه اصلا...تازه من بايد به فکر فردا باشم.فردا ...ياد کيان ميفتم و چشمامو مي بندم و پلکامو روي هم فشار ميدم.بگو نه خودتو خلاص کن.اون به کمکت احتياج داره چي چي رو بگو نه؟در ضمن تو به خاطر باران و آرمان اين کارو مي کني ...لب باز ميکنم که بگم نه ولي خودمم نمي فهمم که چي ميشه اين حرفا رو به زبون ميارم:
_ باشه باران جون من باهاش حرف ميزنم.الان کنارشي؟
_ نه.
_ کجاست؟
_ گفتم که بيمارستان بستريه.با اون حالش خيلي اصرار کرد مرخصش کنن ولي...
طوري گريه ميکنه که نمي فهمم تو ادمه ي حرفاش چي ميگه و حواسمو جمع ميکنم تا حرفاشو درست بشنوم:
_ کاش مي تونستي بياي اينجا و ...
خيلي سريع جواب ميدم:
_ ولي من نمي تونم بيام.
romangram.com | @romangram_com