#پونه_(جلد_اول)_پارت_268
مدت کوتاهي سکوت مي کنه و بالاخره بريده بريده شروع مي کنه به حرف زدن:
_ تو که...تو که نمي دوني از وقتي فهميدم چه حالي پيدا کردم؟!تو که نمي دوني اون روز با چه حالي رسوندمش بيمارستان؟!
بازم گريه ش ميگيره اما همونطور که گريه مي کنه ميگه:
_ دکتر ميگفت نارسايي کليه داره و يکي از کليه هاش از کار افتاده...ميگفت اگه دياليز نشه اون يکي کليه ش هم از بين ميره...
دهانم از شنيدن حرفاش باز مي مونه و به پنجره ي اتاق خيره ميشم..چي ميشنوم؟!يعني آرمين...نفسم بند مياد...
چطور؟!چطور تا حالا کسي نفهميده؟!يعني به هيچ کس نگفته؟!خب اين که کاملا معلومه نگفته.اگه مي گفت اولين نفر باران که زنشه مي فهميد!ولي چرا...چرا حرفي نزده؟!چرا هيچي نگفته؟!چطور به اين روز افتاده؟!چرا اقدامي نکرده که درمان بشه؟!صداي گريه ي باران منو به خودم مياره و مي پرسم:
_ خب اگه دياليز بشه...
_ بدبختي اينجاست که قبول نميکنه.لجبازه.به خدا خيلي سعي کردم قانعشس کنم ولي نشد.حتي اجازه نداد به کسي بگم.هيچ کس جز تو خبر نداره.اين شد که مجبور شدم از تو کمک بگيرم.نمي خواستم ازت بخوام ولي من به خاطر آرمين حاضرم هر کاري بکنم.
گيج و متعجب از حرفش مي پرسم:
_ من؟!آخه چرا من؟!
romangram.com | @romangram_com