#پونه_(جلد_اول)_پارت_267

يهو صداي گريه ش بلند ميشه:

_ پونه!

از گريه ش ترس عجيبي به دلم ميفته.گيج و نگران و ترسيده مي پرسم:

_ چي...چي شده باران؟!چرا داري گريه ميکني؟!واسه آرمين اتفاقي افتاده؟!

جمله ي آخر که از دهنم بيرون مياد خودم تعجب ميکنم.من چرا اين سوالو پرسيدم؟!چه اتفاقي ممکنه براش افتاده باشه؟!

_ پو...پونه!پونه!آرمين...

بازم گريه ش ميگيره.طوري که ديگه از شدت نگراني نمي تونم روي پاهام بند بشم و به کمد که پشت سرمه تکيه ميدم:

_ چي شده باران؟!حرف بزن...

_ آرمين...آرمين حالش بده...

اينو که ميگه بازم گريه ش ميگيره.با شنيدن اين حرف ازش ديگه حال خودمو نمي فهمم.يه جوري ميشم که فکر ميکنم همين الانه که از حال برم.منتظر مي مونم تا باران گريه ش بند بياد اما فايده نداره و تموم نميکنه و همين ميشه که کلافه و عصبي ميگم:

_ باران جان!تو رو خدا گريه نکن.درست حرف بزن ببينم چي ميگي!

romangram.com | @romangram_com