#پونه_(جلد_اول)_پارت_271
و اون روزا چه روزايي بودن.چه روزايي.کلافه دور خودم چرخي ميزنم و نفس عميق مي کشم تا بغضم از بين بره و نميره.لعنتي بدجوري راه گلومو بسته.ولي من چرا اينجوري شدم؟اين احساسات و فکراي متناقض و متضاد چطور به سراغم اومدن؟!چي هستن اصلا؟!آه مي کشم و ميرم سمت پنجره و دستامو ميدذارم روي سکوش و گردنمو خم ميکنم.
چهره ي شاد آرمين لحظه به لحظه تو ذهنم پر رنگ ميشه و لحظه به لحظه بيشتر جون ميگيره.اين بار نمي خوام از ذهنم بيرونش کنم.نمي خوام با خاطراتش بجنگم :
((_ کي بستني مي خواد؟!
نگين با وجوديکه هنوز به خاطر سيلي بنيامين دايي کوچيکترش دمغ بود و چشماش خيس بودن پريد بالا و جيغ جيغ کرد:
_ من...من...من مي خوام.
بنيامين که پشت ميز نشسته بود گفت:
_ کيه که نخواد!
من سکوت کردم و باران که اومده بود برامون غذارو به به درخواست سيمين آماده کنه دستاشو خشک کرد و لبخند زد.آرمين پاکتاي بستني رو که خريده بود روي ميز گذاشت و نگين دستشو جلو برد که يکي از ظرفا رو برداره اما آرمين آروم روي دستش کوبيد:
_ صبر کن زلزله! حالا وقتش نيست.
اينو که گفت رو به من و باران چشمکي زد و گفت:
_ مي خوايم مسابقه بديم.
romangram.com | @romangram_com