#پونه_(جلد_اول)_پارت_265
_ لازم نکرده.برو تو.خودم ميشورمشون.
ميرم سمت شير آب که بازش کنم و ميگم:
_ نه مامان.خودم...
چشماشو ميبنده و باز ميکنه و ميگه:
_ برو.برو نمي خواد.
_ آخه...
نميذاره حرفمو ادامه بدم و ميگه:
_ گفتم برو بچه.اگه بذارم تو بشوري تا فردا صبح هم تمومش نمي کني.برو.
چشمي ميگم و در حاليکه ته دلم از اين کار مامان راضيم ميرم تو.مادرجون خوابه و باباجونو هم نميبينم.حتما توي اتاق کوچيکه نشسته و به حساب کتاباش ميرسه.حساب کتاب که چه عرض کنم يه دفتره پراز اسم آدمايي که نسيه بردن و پولي بهش ندادن و دلش هم نمياد ازشون چيزي بگيره.اصلا دل اين آدم اينجوريه.نازک نازک...معمولا هم اونايي که ازش نسيه ميبرن از خونواده هاي فقير هستن.گاهي شوهر خاله سر به سرش ميذاره و بهش ميگه شما که همه رو ميدي نسيه پس ديگه اصلا واسه چي جمعش نمي کني.باباجونم هميشه يه جواب داره و اونم اينه:
_ اون بنده هاي خدايي که ميان ازم نسيه ميبرن چشم اميدشون به منه.خدا رو خوش نمياد نا اميدشون کنم.
با اين فکرا به اتاقم ميرم.سرمو مي خارونم.گوشيمو کجا گذاشتم؟ آهان...يادم اومد.توي کيفمه.ميرم سراغ گوشيم.از تو کيفم که به ديوار آويزونه ميارمش بيرون و نگاهي بهش ميندازم.برام پيام اومده.اما...شماره ناشناسه!
romangram.com | @romangram_com