#پونه_(جلد_اول)_پارت_264
امروز پنج شنبه ست و فردا جمعه.فردا من و کيان نامزد هم ميشيم و حتما بعدشم قرار عقد و عروسي گذاشته ميشه.توي سايه ي ديوار قدم ميزنم.
نمي دونم توي اين دو سه روزي که برگشتم خونه چه اتفاقي برام افتاده.به شدت احساس دلتنگي ميکنم.دلم واسه آرمين تنگ شده و نمي دونم چرا...يه چيزي توي ذهنمه ...يه نفر دائم توي دلم اونو صدا ميکنه.اما من نمي تونم باور کنم.نمي تونم اتفاقي رو که توي دلم داره ميفته باور کنم.اين احساس دلتنگي رو و اين...
کلافه کف دستاي عرق کرده مو مي کشم روي لباسم و نگاهي به ظرفاي نشسته ميندازم.
_ پونه!
با شنيدن صداي مادرم بر مي گردم:
_ هان!
مياد جلو و مي پرسه:
_ دو ساعته بالاي سر اين ظرفا وايسادي داري چيکار مي کني؟!
جواب ميدم:
_ هان!الان... الان ميشورمشون.
romangram.com | @romangram_com