#پونه_(جلد_اول)_پارت_263

کتايون که کنارم نشسته زير گوشم ميگه:

_ واي پونه!چه خوب شد که تو داري زن داداش من ميشي.از اين به بعد ديگه زن داداش صدات ميزنم.زن داداش...زن داداش...

با صداي خفه اي ميگم:

_ کتي!

که ريز مي خنده و ميگه:

_ جونم زن داداش!

به زحمت جلوي خنده مو ميگيرم و جوابشو نميدم.بله.درسته.قراره بشم زن داداشش و اعتراضي هم نبايد بکنم.چون خودم قبول کردم.خودم خواستم و بله رو به برادرش گفتم.پس بايد اونو هر طوري که هست قبول کنم .سرمو يه کم ميارم بالا و به کيان نگاه ميکنم.شوهر آينده ي من.پسر خاله م .کيان.دوستش دارم؟بله.دوستش دارم.مي تونم به عنوان شوهرم قبولش کنم؟من که قبولش کردم.پس اين ديگه چه سواليه؟!

پونه!اون بهترينه.براي تو بهترينه.تو باهاش خوشبخت ميشي.ولي پس...من چمه؟چرا احساس رضايت نميکنم؟!چرا...بازم ياد آرمين ميفتم.

فصل نهم

(1)

توي سايه ي ديوار وايسادم و به باغچه خيره شدم.هرم گرماي آفتاب اونقدر داغه که آدم دو دقيقه نمي تونه توي حياط وايسه.ولي من توي سايه وايسادم و دستامو پشتم قلاب کردم و دارم فکر ميکنم.اونقدر اضطراب داشتم و احساس دلتنگي مي کردم که تو خونه نتونستم بمونم.ظرفايي رو که مي خواستم بشورم از آشپزخونه آورده بودم توي حياط کنار شير آب و حالا هم وايسادم بالاي سرشون و هي فکر ميکنم.

romangram.com | @romangram_com