#پونه_(جلد_اول)_پارت_262


مامان لبخند ميزنه و ميگه:

_ باباجون اين حرفا چيه؟شما بزرگتر مايي.صلاح و مصلحت دست شماست.هر چي گفتين همونه.

_ باباجون اين حرفا چيه؟شما بزرگتر مايي.صلاح و مصلحت دست شماست.هر چي گفتين همونه.

باباجون با همون صورت خندون ميگه:

_ حالا که بچه ها هر دوشون راضين که ديگه حرفي براي گفتن نمي مونه.ها پروين خانوم؟

اينو رو به مادرجون ميگه که اونم جواب ميده:

_ من که هميشه انتظار يه چنين روزايي رو مي کشيدم.مبارکه.

از خجالت سرمو ميندازم پايين و خاله منو به خودش فشار ميده:

_ پس حالا که مبارکه بفرمايين غذا سرد نشه از دهن نيفته.

بازم همه ميگن و مي خندن و من با سري رو به پايين غذايي رو که خاله برام کشيده نگاه ميکنم .پس کيان جريانو به خاله گفته !چه سريع؟!حتما خيلي عجله داشته.آره ديگه عجله داشته.اون وقت من اين همه معطلش کردم تا يه جواب سر راست و درست بهش بدم.واقعا که بايد از خودت خجالت بکشي پونه خانوم!ولي من از کجا بايد مي دونستم.اون که نگفت عجله داره!تازه خودش خواست فکرامو بکنم!


romangram.com | @romangram_com