#پونه_(جلد_اول)_پارت_261
_.الهي من فداي عروس خوشگلم بشم.
اين وسط مامان ديس پلو رو ميذاره روي سفره و با اعتراض ميگه:
_ خواهر!خدا نکنه اين چه حرفيه ميزني؟!
خاله ظرف سبزي رو ميذاره سر سفره. کمرشو راست مي کنه و دستشو دور شونه هاي من حلقه مي کنه:
_ مگه چي گفتم پوران جون!فقط قربون صدقه ي عروسم رفتم همين
بعد منو مي نشونه پاي سفره و رو به جمعي که دور سفره نشستن ميگه:
_ قبل از اينکه شروع کنين با اجازه ي باباجون و مادرجون مي خوام يه چيزي بگم.
با اين حرف نگاهها متوجه خاله ميشه و اون بازم دستشو دور شونه هاي من حلقه مي کنه و ميگه:
_ حالا که پونه جون قبول کرده و به کيان جواب مثبت داده اگه باباجون اجازه بدن جمعه شب يعني سه شب ديگه ما با يه انگشتر مزاحم ميشيم که پونه جونو واسه کيانمون نشون کنيم .اجازه هست باباجون؟
دل من از حرف خاله ميريزه و بازم حساي جورواجوري ميان سراغم و باباجون با خنده ميگه:
_ اي بابا دختر! تو چرا از من اجازه ميگيري؟مادرش که اينجاست.بايد از پوران اجازه بگيري.
romangram.com | @romangram_com