#پونه_(جلد_اول)_پارت_260


من و کتايون با اين حرف خاله خنده مون ميگيره:

_ خب راست ميگم مامان خانوم.شراره هم که زنشه از دست سر و صداها و خل بازياي پسرت شاکيه چه برسه به من.

خاله جواب ميده:

_ بي خود ميکنه شاکي باشه.خيلي هم دلش بخواد شوهرش اينقدر آدم شاد و شوخي باشه.بچه م بد مي کنه از گل نازکتر بهش نميگه؟خوب بود بدعنق و اخمو بود؟

کتايون بازم مي خنده و دستشو روي شونه ي من ميذاره.کارش هميشه همينه که جلوي خاله به شوخي از کاوه بد بگه و خاله رو که روي اين مورد خيلي حساسه حرص بده.

خاله هم در حاليکه سعي مي کنه جلوي خنده شو بگيره با مجله اي که روي پتو افتاده و حتما مال خود کتايونه ضربه ي آرومي به دخترش ميزنه و ميگه:

_ کوفت.

و مامان رو به من ميگه:

_ پونه جان!مامان! برو لباساتو عوض کن بعد بيا بشين.شامم حاضره الان سفره رو ميندازيم.

يه چشم ميگم و همراه کتايون ميرم تو خونه و همونطورکه اون از دانشگاهش مي گه و من گوش ميکنم لباسامو عوض ميکنم و دوباره با هم بر مي گرديم .با ديدن خانواده م و قرار گرفتن توي جمعشون ديگه خستگي راه هم از تنم در رفته و همينه که تو انداختن سفره و آوردن ظرفا به مامان و خاله و مادرجون کمک ميکنم و توي چنين موقعيتيه که خاله حرف خواستگاري رو پيش مي کشه.درست وقتي که ظرف سبزي خوردنو ميدم دستش که سر سفره بذاره با نگاه و لباي خندون قربون صدقه م ميره:


romangram.com | @romangram_com