#پونه_(جلد_اول)_پارت_259

_ به خدا تقصير من نيست. فکر مي کردم کيان بهتون گفته و خبر دارين.

به جاي کتايون خاله جواب ميده:

_ نه والله خاله.هيچي بهمون نگفت.حتي نگفت کجا ميره.همينجوري ماشين باباشو برده و زده بيرون.زنگم بهش زديم گفت بيرونم بر مي گردم.

کيان که روي پتوي پهن شده توي حياط نشسته و براي خودش چايي ميريزه ميگه:

_ يعني الان بد کردم که دخترتونو برگردوندم؟بيا...خواستيم ثواب کنيما!

لحنش شاده و کاملا سر حال نشون ميده و اين همه ش به خاطر گرفتن جواب مثبت از منه.خيلي خوب مي فهمم.دست کتايونو مي کشم و ميگم:

_ بيا بريم واسم تعريف کن چه خبر بوده؟چيکارا کردي؟

ميشينيم روي پتو و کتايون ميگه:

_ واسه فرجه امتحانام اومدم.مي دوني که کاوه به اندازه صد نفر سر و صدا مي کنه نميذاره آدم با خيال راحت درس بخونه.

خاله صداش در مياد که:

_ کتايون!در مورد داداشت درست حرف بزن.

romangram.com | @romangram_com