#پونه_(جلد_اول)_پارت_257
_آ...ام...خب...نگفتم که يه وقت نگران نشين.فقط همين.
باباجون بدون اينکه ازش چشم برداره سرشو تکون ميده و ميگه:
_ که نگران نشيم آره؟
کيان جواب ميده:
_آره ديگه.گفتم يه وقت نگران نشين.
باباجون باباجون ازش چشم بر نمي داره و کيان با اجازه اي ميگه و آروم از کنارش رد ميشه و ميره داخل.باباجون به من نگاه مي کنه و بي صدا مي خنده:
_ عجب!
منم خنده م ميگيره و همراهش ميرم داخل و وقتي ميبينم همه توي حياط جمعشون جمعه بيشتر ذوق ميکنم و همينطور که بهشون ملحق ميشم سلام ميکنم:
_ سلام ...سلام..سلام...
با اومدنم و سلام کردنم همه شون دوره م مي کنن و سلام و احوالپرسياشون شروع ميشه.انگار مدتها از خونه دور بودم و بعد از سالها منو ديده باشن.و من خوشحال از اينکه دوباره توجمعشون قرار گرفتم مامان خاله و مادرجونو مي بوسم و با شوهر خاله احوالپرسي گرمي ميکنم.از بس خوشحالم که همه ي فکراي ناراحت کننده ي چند دقيقه ي قبلو فراموش ميکنم:
_ پونه!
romangram.com | @romangram_com