#پونه_(جلد_اول)_پارت_256


_ هيچي گفتي کاوه...

_ آهان.گوجه فرنگي و ...

بازم خنده م ميگيره و کيان هم مي خنده.آروم و متين و منو به اين فکر ميندازه که نبايد ترديد به دل راه بدم.نبايد بعدها احساس پشيموني کنم.چون کيان واقعا لايق دوست داشتنه.اون براي من بهترينه.پس نيازي به ترديد و نگراني و ترس نيست.نه نيازي نيست و بايد خيالت راحت باشه پونه.ولي پس چرا اينطور نيست و من احساس آرامش نميکنم؟!چرا؟!

ماشينو که جلوي خونه نگه ميداره تندي پياده ميشم و ميرم سمت در.تموم طول راه بر خلاف هميشه باهاش اصلا راحت نبودم.يعني نتونستم.اونم چيزي نگفت.انگار خودشم حالش بهتر از من نبود.زنگ درو فشار ميدم.چند بار پشت سر هم فشارش ميدم و صداي بسته شدن در ماشينو ميشنوم.کيان مياد کنارم و همون موقع است که در باز ميشه و بابا جون جلوي در ظاهر ميشه.از ديدنش ذوق زده و بي ملاحظه مي پرم بغلش:

_ سلام باباجون!

و بابا جون انگار اصلا انتظار ديدن منو نداشته که ميگه:

_ ا؟!عليک سلام دختر؟!تو اينجا چيکار مي کني؟!

ازش جدا ميشم و جواب ميدم:

_ طاقت نياوردم زياد اونجا بمونم برگشتم.من فکر مي کردم مي دونين دارم بر مي گردم.مگه...کيان نگفته بود مياد دنبالم؟

باباجون با تعجب ابروهاي پر پشتشو بالا ميبره و به کيان نگاهي ميندازه و روي پيشوني بلندش خط ميفته .منم زير چشمي پسر خاله رو تماشا ميکنم که لبخند محوي روي لباش ميشينه و در جواب نگاه بابا جون ميگه:


romangram.com | @romangram_com