#پونه_(جلد_اول)_پارت_255
_ هان!
_ حالا که قبول کردي...من مي تونم با مادرم حرف بزنم و بهش بگم که با خاله قرارمداراشونو بذارن و ...يه شبو تعيين کنن بيايم خواستگاري...
دلم از حرفش زير و رو ميشه .انگشتمو به شيشه ي ماشين مي کشم و خيلي آهسته ميگم:
_ هر طور تو بخواي..
بازم چند دقيقه سکوت بينمون برقرار ميشه و بازم اونه که اين سکوتو ميشکنه:
_ راستي تو...هنوز بستنيتو نخورديا...
يه نگاهي به ليوان توي دستم و محتويات سفيد و صورتي قاطي شده ي داخلش که آب شده ميندازم و هيچي نميگم و ميشنوم که کيان ميگه:
_ صورتتم که...به قول کاوه عين گوجه فرنگي قرمز شده...
اينو که ميگه از حرفش خنده م ميگيره اما جلوي خودمو ميگيرم و فقط لبخند ميزنم.گوجه فرنگي!اين اسمي بود که کاوه رو من گذاشته بود.اونم واسه خاطر اينکه وقتي خجالت مي کشيدم صورتم کاملا قرمز ميشد.مطمئنم اگه الانم اينجا بود همينو مي گفت.گوجه فرنگي!
_ چيه؟به چي داري مي خندي؟
آروم جواب ميدم:
romangram.com | @romangram_com