#پونه_(جلد_اول)_پارت_254
_ ميشه...ميشه زودتر راه بيفتي؟
هيچي نميگه و چند دقيقه ميگذره و بالاخره ماشين راه ميفته.نمي دونم چي بگم و چيکار کنم.نمي دونم اسم حسي رو که تو وجودمه چي بذارم؟بله خجالت مي کشم ولي يه چيز ديگه هم هست.يه احساسي که اصلا نمي دونم چيه؟!
حتي نمي دونم حس خوبيه يا بد!کاش...کاش مي تونستم يه چيزي بگم...کاش مي تونستم اين سکوت لعنتي رو که بينمون برقرار شده بشکنم اما هر کاري ميکنم نميشه و نمي تونم...
_ خيلي بهش فکر نکن و خودتو نگران نکن.همه ي اينا ميگذره.همه ي اين نگرانيا و اضطرابا و ترسا ميگذره.منم الان دقيقا حال تو رو دارم.
با تعجب به رو به رو زل ميزنم و مي پرسم:
_ مگه...تو از حال من خبر داري؟!
جواب ميده:
_ يه چيزي ميگيا!تو که خودت بايد خوب بدوني من هميشه مي دونم تو چه حسي داري...يادت رفته؟
درست ميگه.اون هميشه از احساسات من با خبره.ولي ...الان...شک دارم بدونه.چون خودمم نمي دونم چه احساسي دارم.
_ ميگم پونه!
romangram.com | @romangram_com