#پونه_(جلد_اول)_پارت_252


_ چرا ماشينو وسط خيابون نگه داشتي؟!بزن کنار مردم مي خوان رد بشن.

به خودش مياد.موهاي روي پيشونيشو کنار ميزنه و وقتي ماشينو کنار خيابون پارک ميکنه ميگه:

_ من...من...ميرم بستني بگيرم.ليواني ديگه؟

هيچي نميگم.خودش مي دونه ليواني دوست دارم.اون که ميره نفس راحتي ميکشم و به پشتي صندلي تکيه ميدم.کار خودمو کردم.بالاخره بهش جواب مثبت دادم.ديگه تموم شد و بايد سر حرفي که زدم بمونم.اما يعني...مي تونم؟

يعني کيان مي تونه براي من شوهر خوبي باشه؟و من مي تونم زن خوبي براي اون باشم؟ما مي تونيم با هم خوشبخت بشيم؟!سعي ميکنم تصويري از زندگي با پسر خاله م توي ذهنم بسازم اما از فکر کردن بهش داغ ميشم و گر ميگيرم و تمام تنم خيس ميشه.

کيان که بستني به دست بر مي گرده مياد سر جاش ميشينه و بستني منو ميگيره سمتم.ازش ميگيرمش و خيلي آهسته تشکر ميکنم:

_ ممنون.

و به ترکيب صورتي و سفيد بستني زل ميزنم.همه ش دارم فکر ميکنم.به زندگي آينده م و اينکه چطور ميشه؟اينکه چه اتفاقاتي در انتظارمه!

قاشقو توي بستني فرو ميبرم و مي چرخونمش و فکر ميکنم و ميشنوم که کيان مي پرسه:

_ پس چرا...نمي خوري؟!


romangram.com | @romangram_com