#پونه_(جلد_اول)_پارت_251
_ اين جواب من بود؟!
با صورت گر گرفته زير چشمي نگاش ميکنم:
_ خب...خب فکر کن من جوابتو دادم و اين...شيرينيشه...
اينو که ميگم يهو ميزنه روي ترمز و سرشو آروم مي چرخونه طرفم.دستامو به هم فشار ميدم.با صداي ضعيفي مي پرسه:
_ اين که گفتي يعني...
هيچي نميگم و سرمو ميندازم پايين.صداي نفس کشيدنشو ميشنوم:
_ واي خدا!
نمي دونم توي اين موقعيت بخندم يا نه.انگار اصلا انتظار شنيدن چنين جوابي رو از من نداشته:
_ کم کم داشتم از اين دير جواب دادن و عقب انداختن جوابت نگران ميشدم.
پس حدسم درست بود.نگران شده بود!
توي اين فکرم که صداي بوق چند تا ماشين بلند ميشه و من بدون اينکه يادم خجالت کشيدناي چند دقيقه ي پيشمو به خاطر داشته باشم پسر خاله مو نگاه ميکنم و اعتراض ميکنم:
romangram.com | @romangram_com