#پونه_(جلد_اول)_پارت_250
_ ناراحتي من با يه عذرخواهي از بين نميره.
با بي حوصلگي مي پرسم:
_ خب چيکار ديگه بايد بکنم؟!
حرفي نميزنه.منم چيزي نميگم و زل ميزنم به رو به رو.اما بالاخره اون به حرف مياد و مي پرسه:
_ چيکار کردي؟فکراتو کردي؟
دلم ميريزه.منظورشو مي فهمم.جواب مي خواد.اما من که اصلا در موردش فکر نکردم.توي اين مدت ...حالا چه جوابي بايد بهش بدم؟!چه جوابي؟!
تمام مدت به فکر آرمين بودم و حواسم پيش اون بود.اصلا يه لحظه هم فرصت نکردم به کيان و ماجراي خواستگاريش جدي فکر کنم.حالا اون کنارمه و ازم جواب مي خواد.منم جوابي براش ندارم.چيکار کنم؟!چي بهش بگم؟!بله يا نه؟!قبول کنم يا نه؟!هر کاري مي کني بايد به عواقبش هم فکر کني.عواقبش؟!چه عواقبي؟!يعني...بازم ياد آرمين ميفتم و به مغازه ها خيابونا و آدمايي که پشت سر ميذاريم خيره ميشم.چرا الان بايد ياد آرمين بيفتم؟!خودمم نمي دونم...شايد...واي پونه!تو رو خدا نه...خواهشا فراموشش کن...بي خيالش شو و بهش فکر نکن.الان تو بايد فقط به اين فکر کني که چه جوابي به کيان بدي.جواب؟!به کيان؟!مسلما نه که نمي تونم بگم.يعني جوابت مثبته؟چاره ي ديگه اي هم دارم؟اين جوري حداقل از دست آرمين و خيالش هم راحت ميشم.مطمئنا اگه اون بدونه شوهر کردم يا نامزد دارم کاملا از فکرم مياد بيرون...آره شايد...پس بگو...خواهش ميکنم بگو.اون کلمه ي لعنتي رو به زبون بيار.ولي اينجوري که نميشه!من خجالت ميکشم مستقيم بهش بگم.پس چيکار کنم؟!
_ پونه!نمي خواي جواب بدي؟
از سوالش هول و دستپاچه ميشم و بازم بيرونو تماشا ميکنم و يهو با ديدن تابلوي يه بستني فروشي فکري به ذهنم ميرسه بدون اينکه کيانو نگاه کنم ميگم:
_ ميگم ميشه...يه چيز خنک برام بگيري؟خيلي گرممه.ميشه... برام بستني بگيري؟
romangram.com | @romangram_com