#پونه_(جلد_اول)_پارت_245
نمي دونم چيه؟!و منشاء و دليلشو هم نمي دونم.موهامو با دست ميبرم زير روسري سفيدم و از آينه نگاهي به نگين ميندازم که به ديوار تکيه داده و منو تماشا مي کنه.نمي دونم به چي فکر مي کنه و خيلي هم اهميت نميدم.تنها چيزي که در حال حاضر برام مهمه از اينجا رفتن و دور شدن از اين شهره و فراموش کردن آرمينه...آرمين...يعني من مي تونم فراموشش کنم؟!يه لحظه دست از روسريم و چتر کوتاه موهاي جلوي پيشونيم بر مي دارم و توي آينه به خودم خيره ميشم.هنوز که نتونستم از ذهنم بيرونش کنم.از ديشب تا الان يه لحظه هم از خاطرم نرفته...اما چرا؟!نمي دونم...انگشتمو به آينه مي کشم و روي تصوير چشمام خط مي کشم.صداي زنگ در منو به خودم مياره.ساکمو بر مي دارم و صداي پدرمو از پشت سرم ميشنوم:
_ اومد؟
سرمو کمي به سمتش مايل ميکنم و جواب ميدم:
_ فکر کنم خودشه.
بابا زودتر برگشته خونه تا موقع رفتنم باشه و هم بدرقه م کنه و هم کيانو ببينه.ساک به دست ميرم سمت در و بدون اينکه قبلش از آيفون ببينم کيه بازش ميکنم.ميرم توي راهروي منتهي به در خروجي و درو باز ميکنم اما از ديدن آرمين پشت در دلم يهو زير و رو ميشه و خشکم ميزنه.
_ پونه!بابايي!خودشه؟
صداي بابارو از پشت سرم ميشنوم :
_ آرمين جان تويي؟!چرا وايسادي پسر؟!بيا تو!
نگاهمو از نگاه مات آرمين ميگيرم و به خيابون چشم مي دوزم و همون موقع ماشين شوهر خاله از راه ميرسه.بي اعتنا به آرمين خطاب به پدرم ميگم:
_ بابا!کيان اومد.
بعد رو به آرمين ميگم:
romangram.com | @romangram_com